دست نوشته های یک روح منجمد

همیشه تو زندگیت یک گمشده ای داری
همیشه یک حسی درونت بهت میگه یک چیزی هست که تو باید پیداش کنی
یک شی گرانبها یا چیزی شبیه اون
یک روز که در حال قدم زدن بیرون شهری و تو افکار خودت غرق شدی یک چاه نظرتو به خودش جلب میکنه
انگار یک نیروی جاذبه از طرف چاه داره تورو به سمت خودش میکشه
میری جلوش میایستی و توشو نگاه میکنی
سیاه و ساکت
انگار که چاه داره تلاش میکنه که رازی رو از تو پنهان کنه
چیزی که تو باید بدونی یا شایدم چیزی که تو همیشه دنبالش بودی
یک حسی درونت مدام بهت مگه که گم شده ی تو تو این چاهه
به دورو برت نگاه میکنی تا چشم کار میکنه بیابونه
ایا واقعا چاه رازی رو در سینه ی خودش داره؟ یا اینا همش توهمات ذهن براشفته ی توست
اگه جواب همه ی سوالای تو راجب زندگی تو این چاه باشه چی؟
فقط یک راه برای مطمئن شدن وجود داره اونم رفتن به داخل چاهه
شک و تردید در خودت میکشی و دلتو میزنی به دریا
میری و یک طناب میاری و گره میزنی به نیم تنه ی درختی که کنار چاهه و اون سرشو میندازی تو چاه
سر طنابو میگیری و اروم اروم میری پایین
هوای چاه خنک تر از هوای گرم بیرونه
خنکی دلنشینی داره
همینطور که پایین تر و پایین تر میری هوا تاریک تر و تاریک تر میشه
میرسی به جایی که طناب تموم میشه ولی هنوز تا ته چاه خیلی مونده
به بالا نگاه میکنی روشنی اسمون چشتو میزنه ولی اینجا...
تاریکی اینجا ارامش خاصی به ادم میده
ارامشی که هیچوقت در طول زندگیت نتونسته بوده به دستش بیاری
به طناب نگاه میکنی
یا باید تا همینجا که اومدی تسلیم شی و بری بالا یا کارو نیمه تموم نذاری و طنابو ول کنی
با خودت میگی:اون بالا هیچ چیز و هیچکس منتظر من نیست ولی این پایین...
مطمئنا یک چیزی داره انتظارمنو میکشه
یک بار دیگه باید دلتو بزنی به دریا
چشاتو میبندی و طنابو ول میکنی
تنها چیزی که میفهمی اینه که میوفتی روی یک سنک بزرگ کف چاه
درد چنگال های تیز و برندشو تا عمق وجودت فرو میکنه
ترس همراه هر نفس وارد ریه هایت میشه و تو کل وجودت رخنه میکنه
چند دقیقه یا شایدم چند ساعت و چند روز تو همون حالت میمونی
موقعی که درد و ترس مجال نفس کشیدن بهت میدن به خودت میای و چشاتو باز میکنی
دورو برت چیزی جز سیاهی نیست
بویلجن و کثافت از همه جا به بینیت میخوره
تازه یادت میوفته که چی شده و چرا اینجایی
پس باید گشت
از روی تخت سنگ میای پایین و تو لجن و کثافات شروع میکنی به گشتن
هر چه بیشتر میگرد بیشتر ناامید میشی
کم کم امید در دلت جاشو میده به ناامیدی و یاس
این پایین چیزی جز کثافت و لجن نیست
در حالیکه کل بدنت رو کثافت گرفته دستتو میکشی رو چشماتو اونارو باز میکنی
اهی میکشی به بالا نگاه میکنی
چی میبینی؟ فقط دهانه ی چاه که رو به اسمون بازه
تنها روزنه ی نورانی بالا سرت
روزنه ای که مثل الماسی بزرگ در حال درخشیدنه
اره این همون الماسی که سال ها دنبالش بودی
گم شده ی تو همون شی گرانبها زندگی تو بود که تو توش غرق بودی
تمام زندگیت دنبال چیزی میگشتی که تمام وجودتو فرا گرفته بود
اون از بس به تو نزدیک بود تو ندیدیش
حالا اونو پیدا کردی
اون الماس درخشان بالای سرت جواب همه ی معما های لاینحل زندگیته
میخوای برگردی.....اما دیگه دیره...


نوشته شده در دوشنبه 27 دی 1389 | ساعت 12:12 ب.ظ | توسط فرهاد ک. |نظرات















قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت